شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 17 روز سن داره

عشق مامان و بابا

سر ما رو گول مالیدن

شاینا جون جدیدا یاد گرفته که سر ما رو گول بزنه.... مثلا وقتی میخواد قند برداره و من بهش میگم مامانی قند بده... سریع حواس ما رو به جایی دیگه پرت میکنه و شروع میکنه به چلچلی کردن... نی نی ایچوری کرده... نی نی اوچوری کرده... وای مامانی من که دلم میخواد بخورمت... به قول خالهات: چه فیلمی هستی تووووووووووووووو.
8 بهمن 1390

برف بازی

شاینا جونی روز یکشنبه که برف اومده بود با مامان و بابا و خاله عادله و آقا تقی رفت برف بازی. شاینا اولین سالیه که برف می بینه .... از همه جالبتر این که شبی که برف اومد ما ازخونه خاله زهرا امدیم بیرون که برگردیم خونمون. در حیاط که بابای شاینا میخواست بزارش تو ماشین .... برفا رو دید و اینقدر خوشگل گفت: این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انگار براش خیلی عجیب و تازه بود..... شب که خوابید دوباره فردا صبح که برای برف بازی رفتیم بیرون.... برفایی که روی زمین نشسته بود دید و گفت این چیه؟؟؟؟؟؟ وای که دلم میخواست قورتت بدم مامانی با این چیه گفتنت... الهی شکرت .... ...
8 بهمن 1390

جمله سازی

شاینا گلم دیگه الان کلمه ها رو سر هم میکنه و جمله میگه. اینقدر ناز تلفظ میکنه که دلت میخواد بخوریش... نمونه هایی از جمله هاش:  مهنی چش چش دو ابو ببببکش. هضا(رضا) کجائ(کجایه)؟ مامانی اَذا (غذا) بده. بابایی بفت(رفت). خدایا شکرت چقدر این شکوفه های آسمانی شیرین هستن... ...
30 آذر 1390

ویرایش وبلاگ

دختر نازم.. مامانی بالاخره بعد از مدتها تونست وبلاگ تو یک کم زیبا کنه. برات کد زیبا سازی وبلاگ و کد خوش آمد گویی وبلاگ گذاشتم. امیدوارم خوشت بیاد....
29 آذر 1390

شاینا جون و لیا جون

شاینا جونم هفته پیش که مشهد بود یک شب رفت خونه عمو مجید(دوست بابایی). اسم دخترش لیا بود. اول که رسیدیم شاینا خواب بود . لیا هم طبقه پایین پیش مامان جونش بود. وقتی شاینا بیدار شد لیا رو هم آوردن. کلی با هم بازی کردن و لذت بردن... شاینا جون خیلی خیلی مهربونه و بچه ها رو دوست داره... فداش بشم.... ...
26 آذر 1390