شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 17 روز سن داره

عشق مامان و بابا

اولین خرابکاری

دیشب شاینا خانوم در کابینت رو باز کرد و سه تا از نعلبکی هایی رو که من خیلی دوست دارم رو انداخت و شکست. احتمالا از این به بعد زیاد از این اتفاقا بیفته. ...
10 ارديبهشت 1390

پیاده روی

دیشب برای دومین بار شاینا جونو گذاشتیم توی کالسکه و رفتیم پیاده روی.  مسیر: از خونه ما (خیابون غفاری روبروی دانشگاه آزاد) تا خیابون معلم (مغازه عمو سعید دوست بابایی) بعدش رفتیم خونه خاله عادله. بعدش برگشتیم خونه.اما برگشتنی یک کوچولو هوا سرد شده بود(البته برای شما نفس مامانی چون عصر با باباجونت رفته بودی حمام). بابایی گفت بذار از تو کالسکه بردارمش و بغلش کنم که یخ نکنه و سریع بریم خونه . اما مگه تو شیطون بغل بابایی وایستادی همش ورجی ورجه میکردی. بابایی گفت بهتره همون تو کالسکه باشه فقط سریعتر بریم خونه. خلاصه خیلی خوب بود پیاده روی و کلی هم خوش گذشت.
7 ارديبهشت 1390

اولین کلمه

دختر ناز من اولین کلمه ای که تکرار کرد بابا. بعدش عمه . بعدش عمو و بالاخره مامان بود. البته مامان رو توی یکسالگی گفت. فدات بشمممممممممممم با اون مامان گفتنت.
7 ارديبهشت 1390

یک حرکت جالب

 دیگه شاینا خانم برای خودش  از مبل میری بالا... دیروز دیدم که کنار مبلا واستادی. و همش داری تلاش میکنی بری بالای مبلا  البته موفق هم شدی . یک پاتو گذاشتی بالا و بعدش اون پای دیگه. چون اولین بار بود از مبل رفتی بالا خیلی برام جالب بود.............. الهی قربون شیطونیات برمممممممممم
7 ارديبهشت 1390

غذا خوردن

دختر گل من حالا دیگه سر سفره می شینه و با مامان و باباش غذا میخوره. ولی ... ماشاءا... مگه میذاره ما غذا بخوریم؟ فقط باید مواظبش باشیم که یا ظرف غذا رو چپه نکنه . یا ظرف ماست و سالاد. یا لیوان آب و ... خلاصه براتون بگم غذا خوردن با شاینا جون یک لذتی دارههههههههههههههه
4 ارديبهشت 1390

راه رفتن بدون کمک هیچکی

شاینا جون من حالا دیگه خودش تنهایی بلند میشه و راه میره و کمتر زمین میخوره. فقط یک شیطونی شده که خدا میدونه. هیچ چیزی نباید جلو دستش باشه وگرنه دمار از روزگارش در میاره. قربون خرابکاریات برم مامانیی من.
4 ارديبهشت 1390

پارک

شاینا گلم: در آخرین روز فروردین ۱۳۹۰ برای اولین بار بردیمت پارک. من و تو و بابایی. همینجوری از بیرون برمی گشتیم یکدفگی بابایی گفت بریم پارک. کالسکه تو از صندوق عقب ماشین درآوردیم تو رو گذاشتیم تو کالسکه و رفتیم توی پارک . اینقدر بامزه ذوق کرده بودی. انگاری که دفعه اولی بود که آمدی پارک؟؟ ...
3 ارديبهشت 1390

قطره آهن

شاینا جونم شما تا شش ماه قطره ویتامین آ د می خوردی  شش ماه تا یکسال هم ویتامین آ د و هم قطره آهن. بعد از یکسال مرکز بهداشت گفت قطره ویتامین آ د رو ندین فقط آهن رو بهش بدین. حالا دیگه شماه فقط قطره آهن میخوری. جا داره از بابایی خوبت تشکر کنم که همیشه بیادته و قطره آهن تو فراموش نمی کنه . اینقد هم با دقت بهت میده که مبادا دندونای نازت سیاه بشه. آخه میگه خیلی بدم میاد از دندونای سیاه بچه کوچولوها. دست گل بابایی درد نکنه که به دخترم قطره میده.
31 فروردين 1390

شیر مادر

نفس مامان تا نه ماهگی شیر مادر خورد. بعد از اون دیگه نخورد. آخه مامانی بعد از ۶ ماه مرخصی زایمان رفت سرکار. برعکس ساعت کاریمون زیاد شده بود. برای همین تا برمی گشتم خونه ساعت ۱۴:۳۰ بود. تا اون موقع اگه برات شیر گذاشته بودم که یک بار میخوردی. البته ناگفته نماند مامانی از همون اولشم کمتر شیر داشت که متخصص اطفال گفت باید به شما شیرخشک بدم بعنوان غذای مکمل.  تا یک چند وقت فقط شب شیر مادر میخوردی . آخرش هم دیگه شیرمادر رو نخوردی و فقط شیشه میخوردی. الهی سالم باشی وتندرست. 
29 فروردين 1390