تشکر
مامانی شما بعد از ٦ ماهگی مهد کودک نرفتی و تو رو بردیم پیش عزیز جون .........
گفتم یک ساله که شدی ببرمت مهد... اما عزیز جون با این که آرتروز داره و سخته براش که شما رو بغل کنه گفت نه بیارینش خودم نگهش میدارم. اینو نوشتم که بدونی عزیزجون خیلی دوست داره و انشاا... بزرگ شدی قدر زحماتشو بدونی. جا داره همینجا از عزیز جون که خیلی خیلی برات زحمت کشیده تشکر کنم.
عزیز جون............... من و شاینا جون دستتونو می بوسیم. الهی سایتون بالای سر همه ما باشه.
هر چند عزیز دلم شما تا دو ماهگی خونه عزیز جون بودی. آخه از بس کوچولو و موچولو بودی می ترسیدم حمام ببرمت یا بغلت کنم. عزیز جون قنداقت میکرد تا بشه بغلت کرد. یک کم هم دختر نا آرامی بودی نمیدونم دلت درد میکرد یا سیر نمیشدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه که مامانی من تا ٣- ٤ ماهگی یک کم بد قلقی میکردی.
ولی بعد از اون شکر خدا دختر خوب وناز و خوشرویی شدی.
قربونت برم هر کی میبینت میگه چه دختر خنده رویی
همیشه وهمه وقت خنده رو و شاد باشی.



تشکر
