شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

شاینا جون سرماخوده عجیب

شاینا جونم یک چند روزیه سرما خورده. آخه تو فصل بهار روزا گرم و شبا سرده. شاینا خانوم شبا که میخوابه همش پتو رو پس میزنه .یا تو ماشین که می شینه عرق داره شیشه ها رو می دیم پایین یا کولر رو روشن می کنیم سرما میخوره. .اااااااخ دختر گلم سرما خورده و حال نداره..... دیروز صبح عزیز جون و بابایی و خاله عاطفه دخترمو بردن دکتر... دکتر هم ٢ تا شربت و یک قطره هم برای بینی ش داده. و گفته براش دستگاه بخور رو هم روشن کنین. حالا از دیروز بابایی براش دستگاه بخور رو روشن میکنه تا انشاا... دختر گلم زود زود خوب بشه .... ...
11 خرداد 1390

عواقب بی توجهی به شاینا کوچکولو

ا مروز عصر من (بابایی) داشتم کتاب میخوندم تو هم برا خودت بازی میکردی، بعد از چند لحظه اومدی سراغم، 2 - 3 بار جیغ زدی که نگات کنم من همونجوری به کتاب خوندنم ادامه دادم  و به تو توجه نکردم اما چشمت روز بد نبینه.... یک کتابی دستت بود با همون کتاب زدی به کتابی که دست من بود و کتابم پخش زمین شد و کلی خندیدیم   نویسنده :  بابایی ...
10 خرداد 1390

سه چرخه

بابا جون و مامان جون مشهدی زحمت کشیدن و برای تولدت یک سه چرخه خریدن. بابا جون با خودش آورده بیرجند. تو اینقد ذوق میکنی هر وقت از بیرون میای و وارد خونه میشی به محض اینکه سه چرخه تو می بینی میگی... هان هان قربون اون ذوق کردنت و هان هان گفتنت برم مامانی ی ی ی ی ...
10 خرداد 1390

خوردن سن ایچ برای اولین بار

دیروز عصر رفتیم بیرون. بابایی یک سن ایچ کوچیک گرفت. میخواستم برات بریزم تو شیشه ات تا بخوری. اما مگه تو گذاشتی سن ایچو گرفتی تو دستت و به هیچکی نمیدادی. خلاصه نی سن ایچو برات گذاشتم. اول که اصلا نمیتونستی بخوری. اینقد دلم برات سوخت به بابات میگم نگا طفلکی نمیتونه با نی سن ایچو بخوره .. مجال هم نمیده من براش بریزم تو شیشه که بخوره . اینقد با نی ور رفتی  تا بالاخره دیدیم سن ایچ خالی شد. بهلههههههه جیگر مامان یاد گرفت چه جوری باید با نی چیزی بخوره. اینم حکایت اولین بار با نی چیزی خوردن......... ...
10 خرداد 1390

بینی دخترم خونی شد

الهی مامان فدات شه. دیشب تو آشپزخونه داشتی راه میرفتی. یهو زمین خوردی. اومدم بلندت کردم دیدم از بینیت داره خونه میاد. خیلی ترسیدم. دست و پامو گم کردم . باز خوبه بابایی با آرامش خاطر تو رو بغل کرد وبینی تو شست. ولی من که دیگه اصلا نمیدونم چکارم شده بود. فشارم افتاده بود و احساس ضعف میکردم. تا آخر شب حواس من و بابایی بهت بود که مبادا دوباره زمین بخوری و خدایی نکرده دوباره بینی ت خونی بشه. خدایا خودت مواظب دختر گل من و همه نی نی کوچولوهای دیگه باش. خدایااااااا شکرت ...
8 خرداد 1390