شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

یک شب بد

دیشب بعد از افطار رفتیم خونه مادربزرگ که ازشون خبری بگیریم چون یک غده روی سرشون بوده که عملش کردن. اونجا که رسیدیم یکهو دیدم بالا آوردی. مات ومبهوت موندم. بعد از چند دقیقه ای دوباره بالا آوردی. خیلی نگران شدم. باباییت هم رفته باشگاه تماشای فوتبال جام رمضان. به بابات زنگ زدم گفتم شما بهش چیزی دادی که بهش نساخته؟ گفت:نه.... چطورمگه؟؟؟ گفتم دوبار هست که بالا میاره. دیدم 10 دقیقه نگذشت که باباییت اومد.البته نیمساعتی پیشت بود ولی دوباره رفت باشگاه ... باز خوبه خاله عادله و خاله زهرا بودن وگرنه من که دیگه خیلی دست و پامو گم کرده بودم. شاید ساده بنظر بیاد ولی برای یک مادر اونم برای اولین بار تورو با این وضع دیدن واقعا جای نگران...
6 شهريور 1390

دهمین دندون

دخمل مامان با کلی مشقت بالاخره دندون دهم رو هم در آورد. دندون کرسی سمت چپ از پایین. قوربونت برم با اون مرواریدای سفیدت. نااااااااااااااااااززز گل من.
5 شهريور 1390

نهمین دندون

شاینا گلم. نفس مامان این روزا اینقدر اذیت میکنی و بی تابی میکنی که نهایت نداره.... دیروز که داشتی از ته دا گریه میکردی دیدم یک دندون کرسی از بالا نیش زده ... حالا متوجه شدم دلیل اذیتای دختر نازم چی بوده. فداااااااااااات بشم ماااااااااااااامانی من. دوست دارم بوووووووووووووووس
22 مرداد 1390

هشتمین دندون

جیگر ناز مامانی دندون هشتمی تم بالاخره بعد از کلی دردسر و نق نق کردن و تب کردن درامد. دندون 4 از پایین. که با 4 تا دندون بالایی میشه 8 تا.  انشاا... مبارکت باشه گل ناززززززززززززز مامانی
15 مرداد 1390

شاهکار شاینا جون

روز پنجشنبه ٣٠تیرماه ١٣٩٠ بعدازظهر قرار بود بریم خونه دوست مامانی الهام جون. جشن عقدیش بود.  من و شما با هم با ماشین رفتیم. در مغازه پیاده شدم که چیزی بگیریم. وقتی اومدیم سوار ماشین بشیم. شما دزدگیر رو از دستم گرفتی خواستم ازت بگیرم کلی سروصدا کردی خلاصه تو رو گذاشتم رو صندلی ماشین و در رو بستم بعد خودم رفتم که سوار شم.  یکهو صدای دزدگیر بلند شد وااااااااااااااااااااااااااااای خدا. دستتو گذاشتی رو دزدگیر و در قفل شد...... دنیا رو سرم خراب شد. اصلا نمیدونستم باید چکار کنم. فقط داشتم زیر لب ورد میخوندم که دوباره دستتو بذاری روی دزدگیر و در باز کنی. نگاهی به اطراف انداختم ببینم مردی پیدا نمیشه برام در رو باز کنه که دید...
2 مرداد 1390

آخ

دختر گل من جدیدا یاد گرفته تا زمین میخوره یا کاریش میشه میگه آخ. اینقدر بامزه میگگی آخ که آدم دلش میخواد بخوردتت. نفسسسسسسسسسسسسسسسس مامان
27 تير 1390

صندلی بادی

دیروز برای اولین بار بابایی صندلی بادی تو برات باد کرد. خیلی هیجان انگیز بود. ذوق کردنت و خندیدنت. می پریدی بالاش و باز تق میخوردی زمین وکلی می خندیدی...   اما چشمت روز بد نبینه آخرین بار که پریدی رو صندلی بادی. صندلی برگشت و سر دختر گلم خورد به زمین. الهی قربون اون پیشونی بالا اومدت برم من مامانی.... اینم خاطره شیرین وتلخ صندلی بادی... ...
14 تير 1390