شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 19 روز سن داره

عشق مامان و بابا

عواقب بی توجهی به شاینا کوچکولو

ا مروز عصر من (بابایی) داشتم کتاب میخوندم تو هم برا خودت بازی میکردی، بعد از چند لحظه اومدی سراغم، 2 - 3 بار جیغ زدی که نگات کنم من همونجوری به کتاب خوندنم ادامه دادم  و به تو توجه نکردم اما چشمت روز بد نبینه.... یک کتابی دستت بود با همون کتاب زدی به کتابی که دست من بود و کتابم پخش زمین شد و کلی خندیدیم   نویسنده :  بابایی ...
10 خرداد 1390

سه چرخه

بابا جون و مامان جون مشهدی زحمت کشیدن و برای تولدت یک سه چرخه خریدن. بابا جون با خودش آورده بیرجند. تو اینقد ذوق میکنی هر وقت از بیرون میای و وارد خونه میشی به محض اینکه سه چرخه تو می بینی میگی... هان هان قربون اون ذوق کردنت و هان هان گفتنت برم مامانی ی ی ی ی ...
10 خرداد 1390

خوردن سن ایچ برای اولین بار

دیروز عصر رفتیم بیرون. بابایی یک سن ایچ کوچیک گرفت. میخواستم برات بریزم تو شیشه ات تا بخوری. اما مگه تو گذاشتی سن ایچو گرفتی تو دستت و به هیچکی نمیدادی. خلاصه نی سن ایچو برات گذاشتم. اول که اصلا نمیتونستی بخوری. اینقد دلم برات سوخت به بابات میگم نگا طفلکی نمیتونه با نی سن ایچو بخوره .. مجال هم نمیده من براش بریزم تو شیشه که بخوره . اینقد با نی ور رفتی  تا بالاخره دیدیم سن ایچ خالی شد. بهلههههههه جیگر مامان یاد گرفت چه جوری باید با نی چیزی بخوره. اینم حکایت اولین بار با نی چیزی خوردن......... ...
10 خرداد 1390

بینی دخترم خونی شد

الهی مامان فدات شه. دیشب تو آشپزخونه داشتی راه میرفتی. یهو زمین خوردی. اومدم بلندت کردم دیدم از بینیت داره خونه میاد. خیلی ترسیدم. دست و پامو گم کردم . باز خوبه بابایی با آرامش خاطر تو رو بغل کرد وبینی تو شست. ولی من که دیگه اصلا نمیدونم چکارم شده بود. فشارم افتاده بود و احساس ضعف میکردم. تا آخر شب حواس من و بابایی بهت بود که مبادا دوباره زمین بخوری و خدایی نکرده دوباره بینی ت خونی بشه. خدایا خودت مواظب دختر گل من و همه نی نی کوچولوهای دیگه باش. خدایااااااا شکرت ...
8 خرداد 1390

یک روز خوب در کنار بابایی

امروز بابایی اومده دانشگاه. قرار بود من چند تا نمونه سوال امتحانی براش از اینترنت بگیرم. آخه فردا بابایی امتحان داره دعا کن این یکی امتحانشو به سلامتی قبول بشه. الان که این پست رو برات میذارم بابایی کنار میز من تو اداره نشسته. خیلی خوشالم بابایی اومده پیشم. ...
7 خرداد 1390

نوشتن مطلب برای وبلاگت توسط بابایی

دیشب بعد از اینکه از نوفرست برگشتیم بابایی علی رغم دیر وقت بودن و خستگی ، چون خیلی وقت بود به وبت سر نزده بود (آخه بابایی صبح ها که سرکاره و کامپیوتر ندارن. عصر ها هم خسته است و میخواد استراحت کنه یا بعضی وقتا هم کار داره و فرصت نمیکنه برای دختر نازش مطلب بنویسه.). لپ تاپ رو اورد و گفت دیگه امشب میخوام یکسری به وب دختر گلم بزنم.   خلاصه وبلاگ تو باز کرد و برات مطلب گذاشت. دست بابایی درد نکنه. ...
4 خرداد 1390

واکسن یک سالگی

امروز شنبه۲۰/۱/١٣٩٠است و من اومدم دانشگاه. نمیتونم ببرمت مرکز بهداشت برای واکسن یک سالگیت. قراره عزیز جون زحمت بکشه و تورو ببره واکسن یک سالگیتو بزنن. الهی بمیرم برات مامانی که میخوای واکسن بخوری. خدا کنه درد نداشته باشه... ...
3 خرداد 1390