شایناشاینا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره
شمیمشمیم، تا این لحظه: 9 سال و 19 روز سن داره

عشق مامان و بابا

خاک بازی در حد تیم ملی

دیروز عصر من و شما و بابایی رفتیم نوفرست دیدن باباجون. آخه 2-3 هفته ایه که باباجون از مشهد امده بیرجند و الانم چند روزیه رفتن نوفرست که به کاراشون برسن. وقتی که رسیدیم اونجا تو همش میرفتی جلوی دست و پای بابایی و باباجون. منم که تو آشپزخونه مشغول کارا بودم. بابایی تو رو گذاشت وسط حیاط تو خاکا یک ظرف هم گذاشت جلوت. تو هم تا تونستی خاکبازی کردی و همش خاکا ریختی تو ظرف و باز خالی کردی. خلاصه خوب برا خودت سرگرم شده بودی. آخر سر لباسات خیلی دیدنی شده بود. حیف دوربین نبود ازت عکس بگیرم. ...
3 خرداد 1390

رفتن به پارک

دیشب با عمو هادی و خاله مریم رفتیم پارک. البته اول قرار بود برن شوکت. اما چون دیر شده بود و شما هم لباس لختی داشتی گفتم شاید سرما بخوری. عمو هادی زحمت کشید وما رو دعوت ساندویچ کرد و رفتیم پارک . بعدش هم من و خاله مریم و شما رفتیم یک کوچولو راه رفتن. شما یک کوچولو راه میرفتی زود خسته میشدی و باید بغلت میکردن. خوش گذشت. ...
2 خرداد 1390

دندون ششمی

شاینا جونم یک دونه برنج دیگه از بالا درآورده. الان 3 تا دندون از پایین و 3 تا دندون از بالا داره. قربون دندونای نازت برم مامانیییییییییییییییییییییییییییی ...
2 خرداد 1390

شاینا جون سرما خورده

یکی دو روزه شاینا جون حسابی سرما خورده و آب بینی ش آویزونه. عزیز جونش میگه دیروز خیلی بی قراری می کرده  و همش دوست داشته بغلش کنن.آخه سرماخوردگیش همراه شده با دندون درآوردنش.  ایشا... زود زود خوب بشی. 
2 خرداد 1390

حمام رفتن

همیشه می ترسیدم از حمام بدت بیاد. اما خداروشکر نمیترسی که هیچ حمام رو خیلی هم دوست داری. هر سری برات یک اسباب بازی جدید میذارم تو حمام که برات تکراری نباشه و باهش سرگرم بشی نفس مامانی ...
31 ارديبهشت 1390

عشق تلفن

راستی مامان جونم برات نگفتم  شما عشق تلفنی. هر وقت تلفن زنگ میخوره شما میای پای تلفن و نمیذاری من صحبت کنم همش گوشی رو از دستم میگیری وسیم تلفن رو تا هر جا میتونی می بری ... خلاصه اسباب بازیت شده تلفن.
31 ارديبهشت 1390

کتاب خوندن

دیروز جمعه رفتیم نوفرست. چند تا کتاب اونجا بود مال بچه ها. دخترک ناز من رفت جای کتابا. اینقد کتابا رو ورق زد. وم طالعه کرد که خدا میدونه انقد جالب بود که برای چنددقیقه ای با کتابا سرگرم شده بودی. ومنم داشتم نگات میکردم و لذت میبردم. از صمیم دل برات  دعا کردم انشا... بزرگ شدی تو درس خوندنت موفق باشی. و دانش آموز و دانشجوی خوبی باشی. حتماً همینطوره ...
31 ارديبهشت 1390

تلاش برای حرف زدن

این روزا جیگر من تلاش میکنه حرف بزنه. همش یک چیزایی میگه برای خودش و مستقیم زل میزنه تو چشام . منم لذت می برم از این حرف زدنش. هرچند کاملا متوجه نمیشم چی میگه ولی خب جذابه. چون دوس داره حرف بزنه. جیگرررررررررررررررررررررررررررر مامان. نفسسسسسسسسس مامان. ...
31 ارديبهشت 1390